یک لایه خیس میآید روی چشمهایم-پلک هایم را هم نمیزنم که این تصویر خراب نشود-از پشت این لایه تو یک شکل دیگری-یک تصویر مبهم از گیسوانی آشفته و دستی زیر چانه - تصویری که هر وقت نیستی-هر وقت نبودی همینگونه آمده است توی خلوتم-با همان گیسوان آشفته که بوی عطرش زودتر از خودش و تصویرش میپیچد توی مشامم-هیچ کس مثل تو نمیتواند اینگونه تصویرش را از پشت این پرده نازک اشک توی خیالم ماندگار کند-از دور و برها صداهای میهمی میآید-از دومیز آنطرفتر صدای خنده و همهمه-من و تو نشسته ایم بی خیال و چشم در چشم حرفی نمیزنی-حرفی نمیزنم-واژه های مرطوب از چشم هایم که پلک نمیخورد پرواز میکنندو در راه تنی به هم میسایند و جایی که باید مینشینند-میدانم-میدانی-روی صفحه اول کتاب مینویسم-برای آنی که همیشه برایم (تو)ی جاودانه ای ست که به او عشق میورزم-میخندم-میخندی-خلوت اتاق وقتی که نیستی خیلی بزرگ است-چهار دیوار بلند تا آسمان-پنجره هایش پنجره نیست روزنه ایست به نور و هوا-که اگر هم نباشد اتاق قبریست قبری که مرده اش زنده است-تا چشم هایم باز است نیستی-میبندمشان می آیی-با همان شیطنت همیشگی-با همان عطری که میشناسمش میآیی و من از پشت پلک های بسته اندامت را مرور میکنم-وقتی با پیچ و تابی شبیه رقص میچرخی و پنجره را باز میکنی پنجره -پنجرهمیشود-نسیمی با بوی عطر تنت نه عطر گیسوانتکه هنوز بازشان نکردی عطر تنت میپیچد توی مشامم- با چشم های بسته نفس عمیق میکشم-
آهسته خندیدی فهمیدم-انگشت های کشیده ات را میکشی بر پرده سفید پنجره-پرده میرقصد-دستهایت را باز میکنی -نرم میرقصی میترسم از باز کردن پلک هایم -ـ آه این ترس لعنتی-بویت میکنم-میشنومت-حست میکنم-اولین بوسه یادت هست-اولین تماس نازکمان-باز هم چشمهایم بسته بود-خیال بود-آن پرده نازک اشک -آن ارتباط نازک تبدار-آن لغزش مرطوب پیچ در پیچ-رویا بود؟سکوت هم بود یادت هست؟یادم هست-چشمهایم ولی-باز هم بسته بود-زندگی گاهی شاید هم همیشه در پشت این چشمهای بسته برای من -شاید هم برای تو زیباتر است - تبدارتر است نزدیکتر است-بازشان که میکنم هیچ چیز نیست-هیچ چیز-مثل پنجره ای که پنجره نیست-آن پرده توری نازک - آن لایه همیشه خیس همیشه هست-چیزی که همیشه نیست تویی- تو که نیستی هیچ چیز دیگر هم نیست-چشمهایم را بسته ام-می آیی؟؟
برخی همه زندگی هی تاس میریزند
بعضی دائم تاسریزها را نقد و بررسی میکنند
و برخی هم یک عمر اندر آداب تاس ریزی سخن میرانند
حال مرا بخواهی،شده ام چون کبوتری که پرهایش ریخته و شبها خواب پرواز میبیند. و خاطرم نیست که این خاطره پرواز، برآمده از رویاهای شبانه ام بوده یا حقیقتی در گذشته های خیلی دور، یا قصه ای که مادر خیلی پیش از اینها، آن موقع که تمام حقیقت گیتی را می دانست ، و هنوز تمام قدم روی پایش جا میشد و آنقدر تکانم می داد که خوابم برد، زیر گوشم زمزمه کرده بود از نامدار امیرارسلانی که پرواز میکرد تا انتهای آسمان، تا آنجا که ستاره ها را خدایی که مهربان بود و آنروزها غیر او هیچ به زیر چرخ کبود نبود، دوخته بود به چشم روشنی نورسیده ایی بر روی زمین. و من همواره به نیمه راه قصه سنگینی به چشمانم مجال نمی داد تا بدانم عاقبت این پرواز چه میشود. سالها بعد، خجل مادر را پرسیدم ، او نیز خاطرش نبود
دل که میگیرد حس و حال هیچ کاری نیست. حتی حسّ هیچ کاری نکردن هم. تنها نمایش را ادامه میدهی. همچون بازیگر نمایشی مشهور که سالهاست در تأتری موفق نقش ثابتی دارد . بازیگر هر صبح از هراس تکرار نشدن زندگی، با بی میلی تمام، نقش شب گذشته را تکرار میکند و تماشاگران، بیخبر از روزمرگی تحمل ناپذیر ش، ایستاده با شور تشویقش میکنند
بعضی روزها دل آدمی عجیب میگیرد. گاهی چند روزی به طول میانجامد، گاه چند هفتهای. دلگرفتهگی طولانی را در زمانه ما انگ افسردگیمیزنند تا به راحتی در قفسه دکان عطارها پیدایش کنند. دل آدمی که سخت میگیرد، رفتارش خس خس میکند. مثل سینه ماشین من که آنقدر خس خس کرد که مرد
بعضی وقت ها همه بودن را زیر سوال میبرند و این سخت است آدمی بودنش را از زیر علامت سوال به اثبات برساند.
خدایا تولدت را جشن میگیرم درون دلم با آنکه نمیدانم کی بدنیا آمدی-اما میدانم ساعتش را ساعتش وقت گل شب بو بود آنزمان که زیباییت را -زیبایی چشمانت را دید میزدم دزدکی از آئینه زندگی این را فهمیدم که تو چرا شب بوها را آفریدی برای اینکه ساعت تولدت را بدانم تو مرا بدنیا آوردی به دنیا خواهی آورد دوباره و دوباره تا بی نهایت و این بی نهایت هزار بار تکرار میشود و در هر بارش باری از حماقتم را میکاهی و دستم را میگیری نمیدانم مگر گاو چه ایرادی داشت که انسان را آفریدی که مرا آفریدی تا حسرت کفش دوزک بودن را بخورم تا حسادت کنم به درختان بی میوه کنار جاده تنها-خدایا تولدت مبارک اما یادت باشد دستم را بگیری چون من جشن تولدت را در دلم برگزار خواهم کرد رنگارنگ و نارنجی.
افکارم جوانه نمیزند سبز نمیشود-انگار که لیچ افتاده-مثل گوجه فرنگی شب مانده صدای آبشار به گوش میرسد از دور دست و این نم نم تر زندگی میبخشد همه زندگی ام را-مرگ را هوس کرده ام در این نیمه شب نمیدانم چرا اما دوستش دارم بخاطر همه زیباییهایی که به من بخشیده-میبخشد-تمام زندگی ام را - وگرنه هر لحظه میتوانست بگیرد جانم را با آن چشمان درشت و لبهای برهنه -نمیدانم-آبشار به من نزدیکتر میشود یا من به آبشار-باران خوابیده دیگر خبری از نم نم اش نیست حالی دارد به چشمان باران خیره شدن زل زدن آدم جان میگیرد با ماچ های آبدارش-ماچ های تو هم به آدم جان میدهد و نگاه هایت نگاهت آدم را هوایی میکند میبرد به جاهای دور پیش سروهای سر بلند چقدر دلتنگ کلاغ های خانه مادرم هستم امشب مادرم که نفس های آخر را میکشد انگار نمیدانم- کاشکی میتوانستم تا همیشه داشته باشمش- داشته باشمت- ببویمش و بنگارمت نگاه به دستهایش که میکنم از دستهایم خجالت میکشم نگاه به چشمانش اما نمیتوانم بکنم چون میدانم که همه ناگفته ها و عشق هایم را از چشمانم میخواند همیشه همینطور بوده آرام-آرامش بخش-مثل آغوش تو مثل چشمهای باران -سنگ قبرم چقدر سنگین است و چه صدایی دارد ورودی قبرستان تلنباری از خاک و هجوم همه ملائک خدا با هم همه شان غریبند جز آنان که خوب میشناسمشان آخرین بار که مردم قرص هایم را نخورده بودم دست و پایم بی حس شد-گلویم کیپ شد-صدایم گرفت-چشمانم سرخ شد درد گرفت-شقیقه ام تیر کشید-سرم سنگین شد نفس ام بند آمد-چشمانم سیاهی رفت -نفس ام بند آمد-همه چیز را به وضوح حس میکردم و مردم و میترسیدم از اینکه دوباره زنده شوم و بعد از چند لحظه زنده شدم دیگر حتی از شماره نفس هایم میترسیدم اما باز عادت کردم به زندگی و امشب دوباره مرگ را هوس کردم-نمیدانم قرص هایم را یکجا بخورم یا اصلا هیچکدام را نخورم اما میدانم دلم تنگ است برای سنگینی قبر-صدای آبشار هنوز می آید ولی افکارم هیچ جوانه نمیزند در این نیمه شب گرم و بی هیاهو.
و خدا زن را زایید از هم آغوشی ناخواسته خود با الیکا و مرد را آفرید از لجن متعفن خون لخته و زنان حرامزادگان شدند و مردان متعفنین بی آهنگ و از آن هنگامه خدا نخوابید از ترس تجاوز دوباره الیکا و او نیز از خدا مردیش فقط همخوابگی را آموخته بود با خدایگان به خواب رفته و خدا انتقام بکارتش را از دختران آدم گرفت به زجر زندگی و خدا انتقام بکارتش را از پسران آدم گرفت به درد زندگی حالا اینهمه زجر و درد را به خورد خلق میدهد تا شاید کمی آرام شود اما میدانی نمیشود نخواهد شد-چرا که فقط در پی انتقام است- بر ای آرامش باید بخشید ببخش تا آرام شوی آرامش یابی تا همه بستایندت به عشق نه به اجبار-ببخش و خدا باش.
صورتش را به شیشه بخار گرفته پنجره چسباند و سردی شیشه و گرمای صورتش در هم آمیخت در همین حال به فکر فرو رفت که چند سال است در این گوشه دنیا کنج این اتاق به تنهایی به سر میبرد و خاطرات دور و نزدیک تصویر به تصویر از جلوی ذهنش میگذشت و او همچنان با انگشتانش شیشه بخار گرفته را خط خطی میکرد و ذهنش را میکاوید برای یک بوی آشنا-یک بوی آشنا
کیستی تو ؟چهره ات چه آشناست-به گمانم اندر میان غریبه های گذران هر روزجایی دیده امت-در گوشه چپ چشم چپم_در آن خیابان شلوغ به آن عصر جمعه بارانی-صورتت کاملا پیدا بود چتر نداشتی و دنبال سرپناهی میگشتی-من آن بالا روی پل بودم-باران میخوردم با عشق و طراوت-تر بودن را لمس میکردم-بارانی که هیچ بوی باران نمیداد و تو به سرعت دویدی و از چهار چوب چشمانم بیرون رفتی و محو شدی در پس سرم-و من سر نگرداندم مبادا که در آن سو نبارد شاید یا نکند خراشی افتد از تصویر ثبت شده بر قرنیه ام-در ذهن سیال دنبالت کردم-تو دویدی و پنهان شدی به سر پناهی مطمئن در امان از باران و طراوت و من ماندم بی سرپناه زیر باران سردم شد از طراوت-لیچ افتادم از تر بودن-خسته شدم از بی سرپناهی-باران دیگر بند آمده بود-طراوت خاطره ای شد از جنس سرما و پوست چین خورده ام یادگاری از تر بودن-تو دویدی تا تر نشوی-خاطره نباشی-بوی نای و طراوت مانده را نگیری و من ماندم چون جرات رفتن نداشتم شاید و این بزدلی را به هزاران واژه و توجیه و فلسفه بزک کردم-من خیس خشک ماندم-تو خشکی-و تر بودن رویایت شد-راستی کیستی تو-چهره ات چه آشناست
در حیرتم از چه هوای رفتن به جایی دور هی دل بیقرار پرنده را آشوب میکند-میپنداشتم در خواب این همه زمستان،بهار سبزی فراسوی رویا نشسته است-میتوانم کنار تو باشم و بی آواز از کنار تمام همهمه ها بگذرم-آسوده بخواب-چکاوکی برایت تعبیر روشنی از رویا سوغات آورده است-آهسته میگوید(ثانیه ها دلشوره آورند)از چه اینگونه بیقراری-آسمان میماند و خاطره و زمزمه-شاید راهمان را دوباره پیدا کنیم من نیز خسته ام با آنکه خسته ام با آنکه بیقرارم باز با تو تا آن سر دنیا خواهم بود.
حالا دیگر آن پری غمگین را میشناسم-وقتی ستاره آرزو نمیکنی-سرت به سقف آسمان میخورد درد عجیبیست-چه شعله سرکشی دارد این فندک-مثل دودهایی که هزار شکل میشوند-شکل انفجار من-میدانی-از مردمک چشم لاک پشت ها دیدن خوب است- به خود نگاه میکنم-درهای بهشت را برویم گشوده-میترسم از اینهمه زخم انباشته در قلبم-پاسخ ناپذیر نیست-بانو درمانش میکند-گرچه تلخ است-تلخی را دوست دارم-خالص است-اصیل-اصیل-آفتاب،چه فراموشی غمگینی-حوای تازه را یافته ام-حالا هی بخند و باور نکن-دستهایش بوی خاک میدهد و بالهایش سبز است-هرگز اینگونه بندی را عاشق نبوده ام-هرگز-بارم را بسته ام،میبینی-این کلمات سوغات سالهای بد نیست-رنج دستهای من است،دستهای من.
تکرار چیز خوبیست-نهایت چیز خوبیست-رجعتی باید ای سپید-من برای تو از لحظه های خوش عشق بازی انگشتانم با کلمات سخن میگویم-تو میخندی و حریم مهربان کلمات را بیشتر به من میبخشی-اعتماد-بی تابی-دلتنگی-آخرین شب-اسمش را تو بگو-زیر انبوه برف-برفها را مزه مزه میکنیم-سینه پهلو نمیکنی شک نکن-چشمهایم پر از آب شده-از ضربه تو نیست-از رفتن توست-زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت-زمستانی که هرگز از یاد نخواهم برد-زمستانی همرنگ اسم تو-بالا رفته،بالاتر گردنم درد میگیرد از تماشایش-زخم مرا هم با خود میبرد-جایش مانده-اینجا مردی طعم گس بهار نارنجها را از یاد نخواهد برد-این کلمات-کلمات-فهم عجیب حروف-و حرفهای عجیب تو-حس های عجیب من و شعرهای عجیب تو و ذهن عجیب من-نمیدانم عزیزاز چه تو مراست-مرا تو از هر چه بیشتر هست-تو میدانی؟
برقص گویا هرگز کسی تو را نمیبیند-عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته و زندگی کن گویا بهشت همین جاست-آری باید بهشت را جستجو کرد در همین نزدیکی-شاید در چشمانت به حرمت دو تار مویی که در این وادی دلگیر به من سپردی در میان دیوارها دیگر هیچ رقاصی برایم جلوه ای ندارد-روزها ساعت ها پشت این پنجره که از زمین دور است منتظر مانده ام و خیره به رفت و آمد عابران نگریسته ام،درست مثل یک دسته مورچه سر در گم ،در هم میلولند و من از این بالا سعی داشته ام در ذهن تک تک آنها نفوذ کنم فکرشان را بدانم و مقصدشان را چه بازی بی باختیست اگر ایمان داشته باشی و شب ها هم ساعت ها پشت این پنجره که از آسمان هم دور است منتظر مانده ام شاید ستاره ای،ماهی را ببینم-نمیدانم این ستاره ها بیهوده چرا چشمک میزنند-شاید نمیبینند که تو هستی هنوز در کنارم-نمیبینند
باران نیامده رفتی-در پی درس و کتاب که نه پی تار و تنبور سفر کردی حالا من مانده ام و یک شهر خاک گرفته بی انتها-باران هم نمیبارد تا مرحمی باشد دستانم را و درمانی دلم را-امشب بر کدامین ستاره چشم دوخته ای و کودکیت را بیاد میاوری در آنسوی این مبهم شلوغ-میدانم هی دورتر میروی دورتر-آنقدر که شکلت را هم از یاد خواهم برد-بودنت مهم نبود-نه اینکه مهم نبود بودن بود- فقط بودن-اما نبودنت دلتنگی های مدام همراه دارد نمیدانم چرا-کاش آرزوهامان نزدیک بود بهم-تو در پی شلوغی و شهرت و شهر فرنگ من اما در پی روستایی دور در گوشه ای دنج و آرام گمان میکنم هدف هر دومان یکی باشد آرامش-نامه ها را میجویمت نیستی اما-قلم را در خون قلبم فرو میکنم و روزهای سبز را به یاد می آورم و اشتباهات را با اشک چشم هایم پاک میکنم کاشکی میشد بعقب برگشت تا این ریسمان سبز لعنتی را خودم حلقه داری میکردم برای اعدامت تا جان دهی به یکباره در چمن زار اندیشه
هر کس در زندگی فقط یکبار میمیرد من اما هر شب میمیرم و در حالتی بین ترس و خلسه زنده میشوم نمیدانم سبک باشم از خلسه نبودن یا بترسم از مردن دوباره دهانم را که تلخ شده شیرین میکنم:جرات خوابیدن دوباره ندارم میترسم لرز اندامم را فرا میگیرد و فکرهای مالیخولیایی ذهنم را مشغول میکند فکرهایم رنگی شده و نزدیک تر به چشمانم اصلا یک ورژن پیشرفت کرده و چند بعدی شده نمیدانم این تصاویر گنگ چرا دست از سرم بر نمیدارند و نمیروند سراغ خواب دختر همسایه او که حتما باید ناز بخوابد بدون خروپف بدون قرص من اما آنقدر خروپف میکنم که همسایه قدیمی طبقه پایین خانه پدرم از دستم عاجز است و هر روز بهم میگوید-و حتی بعضی شبها بیدارم میکند و میگوید ابرهای آسمان را نگاه کن امشب باران میبارد_اگر نبارید ستاره ها را یکی یکی برایم میچینی و من میگویم برای تو سبدی دارم پر از ستاره های دست چین شده-یک سبد پر از ستاره
گذشتهء گس" .
نام قشنگیست... .
از آن نامهای خوش آهنگ خالی...،
همچون نام خودم!
یاد خرمالوهای حیات خانه میاندازدم....
زیبا بودندو خوشرنگ.... ولی گس....
هوس انگیز نبودند، همیشه دهان را آب نمیانداختند،
شده بودند نارنجکهای بازیهای کودکی....،
برخوردشان خطری نداشت ولی دردکی داشت و صدای ترکیدگی گرفته و آرامی.... .
در نهایت، خرمالوها له میشدند زیر بلهوسیهای بچگانهٔ ما... .
ولی من نگران تکلیفهای عقب ماندهام بودم
کوچکتر که بودیم در مدرسهمان،- همان مدرسهای که پیش از آنکه درسمان به «م» برسد، کلمه ممنوع را از برمان کرده بود، همان مدرسه که مژدگانی ورودش موهای نمره چهار بود و روپوشهای یکرنگ کمونیستانه سرمهای، همانکه سراسر دلهره بود «ممنوعهای» را به همراه داشتن ، همانکه کله سحر پس از اراجیف ناظرکِ صغیرش جملاتی را که نه میدانستیم و نه میخواستیم بدانیم معنایش را، خواب آلوده فریاد میزدیم و با لب و لوچهای آویزان دست بر شانه یار دبستانی، مضحک سؤال «کی خستهاست» را پاسخ دشمن میدادیم، دشمنی که تصویرش چراغهای کوچکی بود که در تاریکی شب، در آسمان شهر، بمبارانمان میکردند،همان مدرسهای که میرفتیم تا فرد مفید جامعه و آینده ساز کشورمان شویم، - مدیرکی بود بیسواد و پر مدعا. حرف حرف او بود. مجیزش میگفتی نظر کرده بارگاه میشدی و به موی سر و ظاهرت، که تنها حوزه تخصصیاش اموری چنین پشمی بود، ارفاقکی میکرد، سرپیچیاش میکردی مغضوب علیهم میشدی و حسابت با کرام الکاتبین بود.او تمامی تلاشش را کرد تا هرآنچه از آیین عقدهای بودن و بیمنطقی میداند یادمان دهد. ما از آن مدرسه رفتیم و سقراط وار صلح از جنگافروزان آموختیم. خلاف آموزههای ناظرکصغیراز همان موقع که عقلمان رسید که فرق شهردار و رئیس جمهور و مدیر مدرسه و ناظر صغیر و کبیر و خدا و رهبر چیست معتقد شدیم هر تغییر تند و ناگهانی بد است . هر تز و نمیدانم چه دیگر هم که به وقتِ ابراز وجود از شکم یا نواحی مجاور دور و نزدیکش صادر میکردیم هم در رد خشونت و تغییرات ناگهانی بود. اصلاحات که آمد، انگار راه حل بیرونی یافتهایم. خواندیم و دیدیم و گوش کردیم و نوشتیم. جنگیدیم نه برای فلانالدوله، که کنسرتی بگذاریم، نشریهکی چاپ کنیم، مجوز انتشار ترجمکمان را بگیریم، برقصیم، عاشق شویم، با دخترک همسایه یواشکی بستنی لیس بزنیم و بخندیم. جنگیدیم نه با تفنگ که با حرف، نه با حاکمین که با همه کجیهای تا مغز استخوان رسوخ کرده در تار و پود فرهنگ «پر افتخار» نمیدانم چند هزار سالهمان. با پدر، با زور با جهل و بی منطقی، با تاریخ، با خودمان حتی. یاد گرفتیم تحمل کنیم، اعتراضمان را بنویسم و پخش کنیم، گوش کنیم، خواستهمان را فریاد بزنیم، نقد کنیم، تحصن کنیم و رای دهیم.
این بار هم دویدیم برای تغییری ملایم، بی خشونت! تا شاید دوران مدیر جدید، باز بسازیم و بخوانیم، بجنگیم با جهل. که شاید مدیر بعدی اگر یار نبود، بار نباشد. ما با شمعهای کوچکمان بر روی زمین، بی بمب شدیم دشمن! حضرات به توهم قلدری تاب سخن هم نیاوردند، دست به وردنه شدند. غافل از اینکه اگرچه رئیس جمهورمان همان مدیرک دبستان است، ولی یاران دبستانی دیگر به سر کچل و لباس فرم ، پاسخِ «چشم» نمیدهند و در جواب کیخستهاست ، غلیظ و محکم و خشن «عمت» را فریاد میزنند! که فرق میان نجابت و خریت را تنها نجیبانی میدانند که اندک بصیرتی داشته باشند

